آزادیِ بردهها
آزادیِ بردهها
گاهی باید از خودمان بپرسیم:
آیا هر چیزی که نام «آزادی» بر آن گذاشتهاند، واقعاً آزادی است؟
این روزها وقتی در خیابانهای شهر قدم میزنیم، با صحنههایی روبهرو میشویم که شاید چند سال پیش برای بسیاری از ما غیرقابل تصور بود. پوششهایی که روزبهروز کوتاهتر میشوند، مرزهای حیا که آرامآرام جابهجا میشوند و فرهنگی که در آن «بیشتر دیدهشدن» گاهی با «بیشتر ارزش داشتن» اشتباه گرفته میشود.
و در میان همه اینها، یک واژه بیش از همه تکرار میشود:
آزادی.
اما من میخواهم فقط یک سؤال بپرسم:
آزادیِ چه چیزی؟
آیا آزادی یعنی زن هرچه بیشتر بدنش را در معرض نگاه دیگران قرار دهد؟
آیا آزادی یعنی ارزش زن با زیبایی ظاهری، اندام، لباس و میزان جلب توجه دیگران سنجیده شود؟
آیا آزادی یعنی دختر جوان از کودکی یاد بگیرد که برای پذیرفتهشدن باید زیباتر، جذابتر و تحریککنندهتر از دیگری باشد؟
اگر پاسخ اینها «آری» است، پس باید یک بار دیگر معنای آزادی را بررسی کنیم.
از بردگی دیروز تا بردگی امروز
در جاهلیت، زن در بسیاری از جوامع شأن انسانی مستقلی نداشت. خرید و فروش میشد، به ارث برده میشد و گاه مانند یک کالا میان مردان دستبهدست میگشت.
اسلام آمد و در برابر این نگاه ایستاد.
آمد تا انسان را از بند انسانها آزاد کند.
آمد تا زن را از «کالا بودن» بیرون بیاورد و به او هویت انسانی، حقوق و کرامت ببخشد.
اما تاریخ عجیب است.
گاهی چیزی که بشر گمان میکند برای همیشه از میان برده، با لباسی تازه بازمیگردد.
برده دیروز را با زنجیر میبستند؛
برده امروز را ممکن است با استانداردهای زیبایی، تبلیغات، نگاه جنسی و نیاز دائمی به تأیید دیگران به بند بکشند.
دیروز برده میشنید:
«تو مال منی.»
امروز ممکن است به زن گفته نشود «مال منی»؛
اما بازار به او میگوید:
«خودت را عرضه کن تا دیده شوی.»
«زیباتر باش تا پذیرفته شوی.»
«جوانتر بمان تا خواستنی بمانی.»
«بدنت را به نمایش بگذار تا توجه بگیری.»
و عجیبتر اینکه نام همه اینها گاهی میشود:
آزادی.
وقتی زن از قفس به ویترین منتقل میشود
من نمیخواهم بگویم هر زن بیحجاب، برده است.
این قضاوتی سادهانگارانه است.
ممکن است زنی حجاب نداشته باشد اما با تمام وجودش در برابر نگاه کالایی به زن ایستاده باشد؛ و برعکس، ممکن است انسانی ظاهراً محجبه باشد اما در درون خود گرفتار هزاران بند دیگر باشد.
مسئله من، یک انسان مشخص نیست؛ یک فرهنگ است.
فرهنگی که زن را از «انسان» به «تصویر» تبدیل میکند.
فرهنگی که بدن زن را به ابزار تبلیغات تبدیل میکند.
فرهنگی که از ناامنی زنان درباره ظاهرشان سود میبرد.
فرهنگی که دختر نوجوان را به این باور میرساند که اگر زیبا نباشد، اگر اندامش مطابق الگوی رایج نباشد، اگر جذاب نباشد و اگر توجه مردان را جلب نکند، پس چیزی کم دارد.
اینجا باید ایستاد.
و پرسید:
این آزادی واقعاً به نفع زن است یا به نفع کسانی که از بدن زن سود میبرند؟
بردههای خوشحال
شاید عجیبترین نوع بردگی، بردگیای باشد که برده از آن راضی باشد.
اگر زنجیر را ببینی، برای شکستن آن تلاش میکنی.
اما اگر زنجیر را «آزادی» بنامند چه؟
اگر به تو بگویند:
«هرچه بیشتر خودت را نمایش بدهی، آزادتری.»
اگر به تو بگویند:
«ارزش تو در میزان توجهی است که میگیری.»
اگر به تو بگویند:
«برای اینکه دوستداشتنی باشی، باید مطابق سلیقه بازار باشی.»
ممکن است انسان نهتنها زنجیرش را نشکند، بلکه به آن افتخار هم بکند.
این شاید همان چیزی باشد که باید از آن ترسید:
بردگیای که برده، آن را آزادی میپندارد.
حجاب؛ فقط یک تکه پارچه نیست
حجاب را میتوان از زوایای مختلف بررسی کرد؛ دینی، اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و حتی فلسفی.
اما اگر بخواهیم از ظاهر لباس فراتر برویم، حجاب یک پیام مهم دارد:
ارزش انسان را نباید به بدن او تقلیل داد.
حجاب نمیگوید زن دیده نشود.
میگوید زن فقط با بدنش دیده نشود.
نمیگوید زن حضور اجتماعی نداشته باشد.
میگوید حضور اجتماعی او نباید به نمایش جنسی بدنش گره بخورد.
نمیگوید زن زیبا نباشد.
میگوید زیبایی او تمام حقیقت وجودش نیست.
زن میتواند دانشمند باشد، معلم باشد، نویسنده باشد، مادر باشد، مدیر باشد، پژوهشگر باشد، هنرمند باشد، کنشگر اجتماعی باشد، سیاستگذار باشد و هزاران نقش انسانی و اجتماعی دیگر داشته باشد.
پس چرا باید مهمترین چیزی که جامعه از او میبیند، بدن او باشد؟
مسئله فقط حجاب نیست
شاید اگر تمام بحث ما درباره حجاب به «بلندی یا کوتاهی لباس» خلاصه شود، از اصل ماجرا دور شدهایم.
مسئله عمیقتر است.
مسئله این است که:
آیا زن را یک انسان میبینیم یا یک کالا؟
آیا دختران ما یاد میگیرند ارزشمند باشند یا فقط زیبا به نظر برسند؟
آیا جامعه به زن میگوید «خودت باش» یا در هزاران شکل به او میگوید «آن چیزی باش که من میپسندم»؟
آیا آزادی یعنی رهایی از هر محدودیتی، یا گاهی آزادی حقیقی یعنی توانایی «نه گفتن» به خواستههایی که دیگران به ما تحمیل میکنند؟
من از زن نمیترسم؛ از فرهنگی میترسم که زن را کوچک میکند
من از زنی که حجاب ندارد متنفر نیستم.
اتفاقاً اگر دغدغهای هست، از سر نگرانی برای کرامت زن است.
زن نباید مجبور باشد برای دیدهشدن، خودش را بفروشد.
نباید مجبور باشد برای پذیرفتهشدن، شبیه الگوی تحمیلی زیبایی شود.
نباید ارزشش را از نگاه دیگران قرض بگیرد.
و نباید جامعهای بسازیم که دختر جوان را به این نتیجه برساند که هرچه بیشتر بدنش را در معرض نگاه دیگران قرار دهد، آزادتر و قدرتمندتر است.
قدرت زن در این نیست که نگاههای بیشتری را به خود جلب کند.
قدرت زن آنجاست که ارزش خود را از نگاه دیگران نگیرد.
شاید وقت آن رسیده که درباره آزادی دوباره فکر کنیم
آزادی فقط «توانستن» نیست.
گاهی آزادی واقعی، توانستنِ انتخاب نکردن است.
توانستنِ اینکه بگویی:
من مجبور نیستم برای جلب توجه، خودم را عرضه کنم.
من مجبور نیستم برای ارزشمند بودن، شبیه الگوی زیبایی بازار باشم.
من مجبور نیستم بدنم را به معیار ارزش خودم تبدیل کنم.
من انسانم.
و ارزش من، بزرگتر از آن است که در قاب یک عکس، تعداد لایکها یا نگاه یک رهگذر خلاصه شود.
شاید مسئله امروز ما این نباشد که زن از قفس بیرون آمده یا نه.
شاید سؤال مهمتر این باشد:
آیا زن از قفس بیرون آمده، یا فقط قفسش را عوض کردهایم؟
از خانه به ویترین؟
از زنجیر به نگاه؟
از بردگی آشکار به بردگی پنهان؟
و شاید تلخترین نوع بردگی همین باشد:
زنجیری بر دستت باشد،
اما آن را دستبند آزادی بدانی.
این نوشته علیه زن نیست.
علیه فرهنگی است که زن را کالا میکند.
علیه نگاهی است که انسان را به بدن تقلیل میدهد.
و علیه آزادیای است که در نهایت،
سودش به جیب دیگری میرود و هزینهاش را زن میپردازد.
شاید باید یک بار دیگر از خودمان بپرسیم:
چه کسی واقعاً آزاد است؟
آنکه هرچه بازار از او میخواهد، انجام میدهد؟
یا آنکه آنقدر کرامت و استقلال دارد که حتی در برابر خواستههای بازار هم میتواند بایستد و بگوید:
«من کالا نیستم.»
و شاید همینجا باشد که معنای حقیقی آزادی آغاز میشود.


