وداع کودکانه
امروز آسمان تهران انگار آرامتر از همیشه بود. حتی خورشید هم آهستهتر قدم بر آسمان میگذاشت؛ گویی نمیخواست شتاب کند و لحظههای وداع را کوتاهتر سازد.
ما کودکان ایران، دستهای کوچکمان را در دست پدر و مادرهایمان گذاشتهایم و آمدهایم تا آخرین سلاممان را زمزمه کنیم.
یکی از ما شاخهای گل در دست دارد؛ دیگری پرچم کوچکی را بر سینه میفشارد؛ آن یکی فقط اشکهایش را با آستین پاک میکند، بیآنکه بداند چرا دلش اینقدر گرفته است.
ما خوب میدانیم وقتی پدربزرگها آرام گریه میکنند، وقتی مادرها زیر لب دعا میخوانند، وقتی پدرها بیصدا اشک میریزند، یعنی امروز، روزی معمولی نیست.
امروز، خیابانها دیگر خیابان نیستند؛ رودخانهای از انساناند که از هر شهر و دیاری آمدهاند؛ از کوههای زاگرس تا ساحل خزر، از کویرهای گرم تا دشتهای سبز. دلها کنار هم ایستادهاند و هر نگاه، داستانی از دلتنگی را روایت میکند.
ما کودکان، میان این جمعیت بزرگ، فقط یک آرزو داریم؛ کاش میشد دوباره دست مهربانی بر سرمان کشیده شود؛ کاش دوباره آن لبخند آرام را از قاب تلویزیون ببینیم؛ کاش دوباره صدایی که سالها برایمان آشنا بود، در خانههای ایران طنین بیندازد.
اما امروز، روز خداحافظی است.
ما آمدهایم تا بگوییم: پرچم بر زمین نمی ماند….
ممنونیم برای سالهایی که نام ایران را با عزت شنیدیم؛ ممنونیم برای امیدی که در دل بسیاری از مردم زنده ماند؛ ممنونیم برای آنچه نسل ما از بزرگترهایش درباره استقامت، ایمان و سربلندی شنیده است.
ای رهبر شهید!
اگرچه دستان کوچک ما توان نگه داشتن تابوتت را ندارند، اما قلبهای کوچکمان تا همیشه یاد تو را در خود نگه خواهند داشت.
امروز، میلیونها نگاه به آسمان دوخته شده است. گویی همه میخواهند ستارهای را بدرقه کنند که سالها روشنیبخش شبهای این سرزمین بود.
پرندگان بر فراز شهر میچرخند؛ پرچمها آرام در باد میرقصند؛ اشکها بیاجازه بر گونهها جاریاند و دعاها از دلها تا آسمان بالا میروند.
ما کودکان ایران، در پایان این وداع، فقط یک جمله میگوییم:
“خداحافظ ای جان “
ما قد میکشیم؛ درس میخوانیم؛ ایران را دوست خواهیم داشت؛ برای آبادانیاش تلاش خواهیم کرد و هرگاه نام تو را بشنویم، به یاد روزی میافتیم که تهران، بزرگترین کلاس درس وفاداری شد و ما، کوچکترین شاگردان آن کلاس بودیم.»
خداحافظ ای بابای روزهای سخت…
راهت، در خاطره تاریخ و در دل نسلها، زنده خواهد ماند.
